سلاااااااااااااام خوبــيــد؟ اِاِاِ... هنوز داري گريه مي كني! چن ( د ) وقتي بود كه حس آپيدم نبووووووود! (نداشتم)! اين مدتي كه شمارو از زيارت خود محروووووووم ساخته بووودم و اين كلبه خرابه رو به حالت تعطيل درآورده بودم، كارهايي انجاميدم بس شگرف هر دفم كه مي آپم خيلي مي سعيم مث ( ل ) آدم حسابيا بحرفم، ولي راستيتش اصن ( لا ) ني دووووونم ادم حسابي چيه...!
... سلاااااااااااااااام!
خــوشـيـد؟ سـلامـتـيـد؟ دمـاغتـون چـاغه؟
اگه چاغه بكوبيد ويلايي بسازيد...
مي دوووونم دلت واسم تنگيده بووووود!
حالام كه اوومدم، خودتو لوووس نكن!![]()
ولي واقعا نتونستم در مقابل استقبال بي نظير شما مقاومت كنم!
اين شد كه بر آن شدم تا وبلاگ مفلوووكه ي خود را كه چندي ست به دست فرامووووشي سپرده شده و گويند تارعنكبوت همه جاي آن را پوشانيده ( ست )
و در عين حال بي خود...!
در مورد چه بودن آن هم بايد بگم كه به شما هِـــــــش ربطي نداره...!![]()
![]()
( اگه تو مي دوووني بنال)!![]()
اين دف (ع ) ه ، بازم حرف ، حرفه عموقدرت و خودمونه!
( دست از سر كچلم، ( كچلمووون ) بر نمي داره! )عمو قدرته ديـــگه!![]()
راستي اين وبلاگ به يكي دو تا نويسنده ي شگفت آفرين مث خودم
احتياج مبرم داره... هر كي افتخار داد با اينجانب همكاري كنه ( يا بهتر بگم، اينجانب رو تحمل كنه...!
) ==< ( خيلي دلتون بخواد...!
) واسم بنظره!

خوب! من زياد فك نمي زنم، بريم سراغ عمووووقدرت!
شبه و (حالا تو فك كن روزه...!
) دوباره مي رم سراغ دفتر متنام كه معمولا بيشترش در مورد عمو قدرت عزيزمونه.
اين بار مي خوام در مورد برخوردي كه چند روز پيش با عمو قدرت داشتم، بنويسم.چشمتون روز بد نبينه...!
روز، روز بدي بود!
بعد از يه كل كل حسابي با استاد پنبه چينان، از دانشگاه اومدم بيرون ( من دانشجو نيستما!رفته بودم خير سرم كارت بگيرم! به زودي مي شم!
) و همين جور كه داشتم قدم مي زدم و به قول قديميا به درد خودم مي مردم، ييهو يه دستي از پشت خورد به شونم و يه صداي آشنا گفت: عموجون...!
برگشتم. بعله! عمو قدرت بود!
خدا رحم كنه...!
چه روز بدي...!
پشت سر هم از آسمون بلا نازل مي شد.
حالا عمو قدرت و كجاي دلم مي ذاشتم؟!!
برگشتم و به زور گفتم... به! سلام عمو جون!
شما كجا! اين جا كجا! پارسال دوست، امسال آشنا!
ــ اختيار داري عموجان! يه كاري داشتم اين طرفا، يعني راستيتش رخش و دادم تعمير!
مي خواستم يه تاكسي بگيرم كه تو رو ديدم. البته منظور از رخش همون كاميون قرازه ي مدل سال چهل بود.
بگذريم از اين كه قبلا هم با عموجون قدرت يه بحث مفصل در مورد اين معمولا براي اسب و الاغ يا حداقلش بخواي خيلي باكلاس و امروزي حساب كني، موتور سيكلت رخش و به كار مي برن، نه يه كاميون صد برابر فيل ماموت...!
بالاخره اون روز ما تحت امتحان الهي قرار گرفته بوديم و مثل اينكه بايد همراه عموقدرت با تاكسي مي رفتيم تا خونه! بدبختانه با نيم اشاره ي عموقدرت يه تاكسي جلوي ما ايستاد. خدا بخير مي كرد...! اگه تا خونه سالم مي رسيديم، از معجزات الهي بود!
بـــعــله! هنوز مسافتي طي نشده بود كه عموقدرت شروع كرد به حرف زدن... .
اره عموجان! بالاخره يه روز فيل هم از پا در مياد، چه برسه به رخش ما...!
دمش گرم! ماشين انقد زرنگ نديده بودم...! عين خودم مي مونه! منم از همون بچگي زرنگ و تيز بودم...!
نمي خوام از خودم تعريف كنما...! اينو همه مي گفتن...!
يادمه اونقد زرنگ بودم كه قادر بودم ظرف يه ساعت هم نون بخرك هم بلال...!
گفتم بلال چون نونوايي با مغازه ي بلال فروشي تقريبا خيلي فاصلش بود، يعني مثلا از سر كوچه ي ما، تا سر كوچه ي شما...!
البته نگاه نكنيد كوچه هاي ما بغل همه! نه عمو! قديم ترا چهارتا كوچه بين كووچه ي ما بود... . قدرت خالي بندي عمو قدرت انقدر بالا بود كه يه لحظه به ذهنم خطور كرد شايد ننه قدرت بنده خدا به خاطر همين، اسم عمورو قدرت گذاشته...!
خلاصه عموجون مي بست و ما هم مثل منگولا تاييد مي كرديم...!!!
چند دقيقه بعد كه داشتيم به خونه نزديك مي شديم. دسم رو توي كيفم كردم تا كرايه رو حساب كنم كه عموقدرت چشاي قلمبشو قلمبه تر كرد و گفت: خجالت نمي كشي دختر...؟؟!
تا بزرگتر هست كه كوچيكتر دست توي جيبش نمي كنه. يادمه يا بار با معلممون با هم سوار يه ماشين شديم. منم مثل تو خواستم حساب كنم كه يدفه معلممون شروع كرد به پند دادن كه پسر مگه نمي دوني اين كار توهين به بزرگتره...! با اين كارت منو كوچيك كردي و...!!!
كلي فك زد...
ولي يادمه كه بعد كلي حرف الكي، وقتي مي خواست كرايه رو حساب كنه، كوفتم توي جيبش نداشت...!
شده بود مثل بوقلمون پخته...!
حسابي حالش گرفته شد...!
ميون همين حرفا راننده به ما اشاره كرد كه رسيديم. من با خيال راحت اومدم پايينو كرايه رو گذاشتم به عهده ي عموقدرت.
اونم اومد پايينو با وقار دست كرد توي جيبش و يه اسكناس هزار تومني از توي جيبش در آورد... ولي نه! انگار اسكناس نبود، فقط يه تيكه كاغذ بود...!
اما نه! حتما پول داشت... اين جيب! اون جيب! راست! چپ! بالا! پايين! به قول خودش كوفتم نداشت...! مثل بوقلمون پخته شد..!
حسابيم حالش گرفته شد....!
اينم يكي از صدتا بلاي ديگه كه اون روز بر ما نازل شد.... .![]()
تا اين جانب مجددا باز گردم!
( خواننده هاي وبلاگ: خدا اووووون روز و نياره
) (بازم! خـــيلي دلتوووون بخواد...!
) و در كلبه خرابه را به روي شما باز بنمايم. ( به اميد آن روز!
)
پست بعدي ==< بيست و سوم ! در همين مكان، منتظر حضووووووور ذوب كننده ( تان ) هستيم!
( هر کی نیاد کلشو می کنم!
)
از جمعيت هاي موافق و مخالف با عمووووو قدرت و اينجانب
تقاضامنديم كه نظر بدن! 
بــــــــــــــووووووس
! تا بــــــــعـــد! بــــــــــــاي
![]()
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:20 توسط مــریــم |